تبليغاتX
Philopoet
! ! . . . you have slumbered if not thoughtful

ديروز را دروغي بر من تباه كرد؛

امروز را خطايي بر من سياه كرد؛

خوابم نمي‌برد!

ديري است در تلاطم روياي وصل دوست،

هفتاد پادشاه هوي ديده‌ام به خواب؛

بيدارِ وهم خويشم و خوابم نمي‌برد!

در خارزار بستر دنيا خزيده‌ام؛

بي هيچ جنبشي؛

آن سان كه مرده  حالِ مرا طعنه مي‌زند،

خون از تنم روانه و جانم نمي‌رود!

 

24/7/82  -  2:45 صبح
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 15:4  توسط كـريـم | 



Maryse LEGRAND Artworkمن در صداي اٌم


در لحظه‌ي فروغ دگرديسي نخست


در كوره‌ي شگفت فروسرخ اختري


ـ با اتّساعِ بعد چهارم به وقت او


يك لحظه زيستم،


وقتي كه كودكان جهان، شوق خواب را


در لحن مادران زمين، مي‌شناختند


شب بود ـ در نيمي از زمين!


در انتظارِ Mauna Kea در تبِ رَصَد


آيا كسي به قصد تماشا نشسته بود؟!



فروردين 79 ـ تهران


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 3:50  توسط كـريـم | 

گاهي كه به‌خود مي‌آيم

نشسته‌ام کنار گوش‌ماهی‌ها

به‌گوش نمي‌برم، مبادا موج به چشمم آب مرواريد پاشد و

کور شوم

بي‌آن‌كه لاجورد تقصيري داشته باشد.

دریا

یعنی وحشت دچارشدن ولي من انكار جوانه را به عشق آموختم!

به پیرزن ها نگاه می کنم به پیرمردها

نمي‌فهمم چرا اين‌‌قدر زيبا سپيدند؟!

به حافظه سردم که نهنگ است

نهيب مي‌زنم براي ‌بلع آن‌همه فتون شفاف كه آبشار شد

به خواب های دختری که دیروز برایش ودکا آورده‌ام

وتكا ريخت و زمين به تلخي عطسه كرد، پس

امروز موهایش را می‌بافم

تا ماه سينه‌هاي پوشيده به گسيوان افشانش را ببيند

و او با هوس لكه‌دارِ ماه

 باردارمی‌شود

گياه ذهنش درپيچيده با سيب روشن ماه،

خرمالوهای تازه می آورد

او در غياب چشمان بدكارم

خرمالوها را در جیب سوراخ زمین می گذارد

تا من گرد سپيد نور ماه را بر روي آب‌نخورده‌ي آن‌ها نبينم.

زمین دهان باز نمی‌کند

كه مبادا تهي چشمانم گنج رنگ خرمالوها را در سياهي فروبلعد؛

دردهای اضافه‌ام را گریه کنم

اما ترحم آسمان و زمين جلب نمي‌شود؛

متنفر می‌شوم از بارانی که روی صورتم می کوبد

اگر قلبم را تازه تر نكند

جهان می‌شود نبودن تو

و نمي‌دانم اين خنجر خونين در دستان من چه مي‌كند؟!

تو در من می‌شوی

و من در زلال خون تو بر خنجري كه در دستانم...

من تاول می زنم روی لب‌هایت

به انتقام گريزشان از بوسه‌هاي نفرتم

لب هایت پروانه‌ای سیاه می‌شود

و رنگ پريده‌ي چهره‌ام را به گور مي‌كشد؛ در اين فرصت، خورشيد

ناف خرمالوها را می‌چیند

بر من ببخشاي چنان تهي‌بودن را كه

استخوان‌هایم اتاق‌های خالی

پر از لاروهاي پوسيده‌خوار

برای نوک زدن دارکوب

و شيارهاي كرم‌آلود ذهنم، طمطراق تهي در جنگل...

کسی من را به یاد نمی‌آورد

پشت به خورشيد و در افسون غروب

من گم شده ام در ضلع شرقی زمین

زائران راهي به سمت طلوع و من

انگار کافه‌ای هستم دریک جزیره متروک

كه با خميازه‌ي لولاهاي خشك

صبح ها بلند می شوم

و با تكه‌اي از پنير كهنه‌ي قلبم،

تنهایيم را ورق می زنم

به سمت همه‌ي ناباوري‌ها!

ظهرها دندان‌هایم را مقابلم می گذارم

و دوتا دوتا

می‌شمارم

تا يكه بودنم را انكار كنند!

شب

ابليس مي‌آيد و من از وحشت فشار سنگيني‌اش بر سينه‌ي طاق‌بازم

شب که می شود عمود روی دست‌هایم دراز می کشم...

او بر ديدگانم چيره مي‌شود

و باز جهان می‌شود نبودن تو ! ! !

لبريز از تنهايي كبودم،

تو در من می شوی

تلاشي بيهوده براي آشتي‌ام با الوهيت، براي انكار عشقت باز

من تاول می زنم روی لب‌هایت

به انتقام گريزشان از بوسه‌هاي نفرتم.

 

خاكستري‌ها: ناما نارنجي‌ها: كريم

 

 

9/4/86 تهران

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 8:15  توسط كـريـم | 

كهكشان نيلي بود

و جُدَي در طرف مغرب يك سيب درشت،

نرم و آرام فرو مي‌افتاد،

و سكوت تن مهتابي جنگل، در شب!

خاطرم را

ـ كه پر از جذبه‌ي يك كوكب مهتابي بود ـ

نوشيدم.

چشمها:

آبتني،

هشياري.

در شفق چند كبوتر جايي

مي‌پريدند كبود ...

و به دامان رقيق اين شب

لكّه‌هايي مبهم

در مداري مبهم‌تر مي‌رفت.

دانه‌اي روشن، از خوشه‌ي پروين چيدم

و دهان ذهنم با نورش روشن شد.

بستر خواب سَحَر حاضر بود؛

...

ولي امشب چشمم

پَـرِ آسايش بيداري را با خود داشت؛

و اساطير كراتي ديگر

در سكوتي نيلي، پچ پچ مي‌كردند.

چشم دل نيلي شد

و خدا را بوييد.

خواب پنهان شده بود،

آبْ روشن !

 

مرداد 77 ـ تهران

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:6  توسط كـريـم | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 6:45  توسط كـريـم | 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 14:20  توسط كـريـم | 

(الف)

دل بستم به بهار

عطر گل‌هايش

زنبورهاي وحشي را به باغ دلم كشاند:

آن‌ها قاتلان پروانه‌هاي مهر بودند!

(ث)

من در آستانه‌ي مرگ!

و پرنده‌هاي مست بهار

نغمه‌هاي دل‌انگيز سر مي‌دهند.

كاش پيش‌تر دستانم را گرفته‌بود!

اكنون آن نغمه‌هاي دل‌انگيز:

سوگ‌نامه‌ي مرگ آن كه از دست مي‌رود.

زنبورهاي وحشي

(خ)

يك روز روشن،

بيد باد در گيسوانش انداخته‌بود

و مي‌گفت:

«هيچ‌كس تا كنون در بهار

و در مصاحبت من وباد،

ايستاده شعر نخوانده‌است»

هيچ نگفتم و بيد همچنان مي‌خواست

با زبان باد بگويد:

بهار تنها براي من زيباست!

اما بهار براي همه جلوه‌ مي‌كرد

و من مي‌دانستم!

و من مي‌ديدم!

و اين خاصيت بهار است.

دل برداشتم زيرا

هركسي ‌خواهد توانست گل‌هاي وحشي‌اش را ببويد!

اما من نيلوفري مي‌خواستم كه هيچ‌كس نبوييده‌است؛

و هيچ‌كس نديده‌است!

(ز)

آسمان غريد اما نباريد

روزي تيره بود

و من مي‌دانستم كه بهار

شقايق‌ها و نيلوفرهاي رونده‌ي دشت‌هاي سبز را

به تمامي پاك مي‌شمارد

زيرا هميشه بر آنان باريده‌است

زنبورهاي وحشي!

 

(ص)

سرو هميشه سبز مي‌ماند

با بهار يا بدون بهار

و همين است كه بهار همنشين سرو ستيغ نيست،

و در ستيغ برفگير كه زمستان تا زمستان

همواره سپيد است

تنها سبزِ پايدار

سرو كوهي است،

بي آن‌كه بهار

نجوايش را به گوش او خوانده باشد.

بهار فقط تا دامنه‌ها سر مي‌كشد

و با گل‌هاي نازپروده‌ي دوروزه عشق مي‌ورزد.

توان عروج به قلّه را ندارد.

و آن‌جا برف هميشه مي‌ماند

و سرو كوهي در ستيغ، همچنان سبز

بي آن‌كه بهار

نجوايش را به گوش او خوانده باشد.

زنبورهاي وحشي!

(ع)

من عاشق بودم

تو بازي‌گر عشق

من در تو

و تو در چهره‌ي مهربان

من چشمانم را به تو هديه دادم

تو تاريكي غفلت چشمانت را به من

من: ندايي بي‌پاسخ

تو در كام اشتياق

من بي تو

تو بي مهر

اين‌جا كه من ايستاده‌ام:

برف ـ

آن‌جا كه تو ايستاده‌اي:

زمزمه و حرف ـ

من تنهايي سرو در ستيغ كوه

تو بهار دامنه و گل‌هاي انبوه

من خواهم رفت

تو خواهي ماند

من خواهم نوشت

تو خواهي خواند

من «حزن نگاه»

تو «چشمي به راه»

تا كي دوباره دريابي‌ام . . . ! ؟

آه زنبورهاي وحشي!

تابستان 1383 ـ تهران

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 23:37  توسط كـريـم | 

چراغ با انگشتان وحشت از تاريكي در يك چشم برهم‌زدن روشن مي‌شود.

يك سوسك درست زير لامپ در حركت است! براي او تاريكي يعني امنيت و او در سايه‌ي اين امنيت، از پناهگاهش بسيار دور شده‌است؛ پس هراسان و بر مبناي يك اشتباه فاجعه‌بار غريزي به سوي نزديك‌ترين نقطه‌ي تاريك ـ كه جايي نيست جز سايه‌ي پاهاي تو، مي‌دود. تو دو گام به عقب مي‌پري و سوسك باز هم نقطه‌ي جابجايي تاريكي (پاهاي تو) را با اصرار تعقيب مي‌كند.

با شتاب و بي‌دقتي ناشي از آن، سعي مي‌كني هرطور شده اين موجود به‌ظاهر منفور را زير كفش‌هاي راحتي‌ات له كني و به‌هرتيب سرانجام موفق مي‌شوي. صداي تركيدن شش‌هايش را زير فشار مضاعف وزنت مي‌شنوي و نفس راحتي مي‌كشي.

اكنون ضربان قلبت كه ـ از فرط وحشت ـ به‌شدت افزايش يافته‌است رو به آرامش مي‌رود، به ديوار تكيه مي‌كني و نفس عميقي مي‌كشي!

كسي چه مي‌داند، شايد در آن لحظه كه سايه‌ي مرگ را بر سرش انداختي ـ با اين خيال كه به تاريكي رسيده‌ و اكنون مي‌تواند به‌دور از هر تهديدي در آن بياسايد، ناگهان توقف نموده باشد و تو اگر اين را مي‌دانستي......... (باز هم او را مي‌كشتي!)

تو چقدر كوچكي كه از حقيرترين موجود دنيا تا به اين پايه مي‌هراسي و تغاص اين هراس پوشالي را اينچنين بي‌رحمانه از او مي‌گيري؟!

خرداد 1385 - تهران

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 23:27  توسط كـريـم | 

صبح در راه است اما

در غياب چشم‌هايت:

تار، بي‌خورشيد، در مه!

روز روشن نيست وقتي

چشم تو در خواب باشد!

من به لحن روشن تو

بسته بودم دل چه بي‌خود!

مي‌روي خاموش و بي من؛

اشك مي‌ريزم به دامن؛

مي‌روي تا دل برايت،

تا ابد بي‌تاب باشد.

اي سكوت ژرف معنا

ـ هم سرود روشن عشق؛

كاش مي‌شد بار ديگر

ماه رويت

بر فراز اين شب تار

ناجي مهتاب باشد.

 

اسفند 84 ـ تهران

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 15:34  توسط كـريـم | 

شانزده هزار غواص عشق

به امواج زدند

تا دُرّ عشق بياورند

و بازگشتند به هيأت شانزده‌هزار نيلوفر

در قلمرو او!

*  *  *

يكصدوهشت شراره به هم پيوستند

و آتشي ساختند عشق را

كه زبانه‌هايش تا عرش او عروج كرد!

*   *   *

من تنها بودم،

بيم سوختن گريزم داد!

خود را به آب زدم؛

نيلوفرها فرايم گرفتند؛

عطرشان هوشم را ربود؛

به خواب رفتم

مرگ را در آغوش فشردم: آبي و روشن!

ناله‌هاي هذيانم هيچ‌كس را تكان نداد،

پاهايم را دزديده بودند!

*   *   *

مهرورزان نور مي‌نوشيدند؛

قطره‌اي به چهره‌ي خواب‌زده‌ام چكيد،

خنك بود و رخشان؛

خوابم ربوده شد.

*   *   *

پاهايم را دزديده بودند

دست‌هايم آن‌چنان پُر بود

                كه به نيايش برنمي‌خاست!

دهانم را باز كردم:

نور در آن چكيد

                و آتش گرفتم.

 

زمستان 1375 ـ تهران

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 4:27  توسط كـريـم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اگر نمي‌انديشي، خفته‌اي!

نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1386
مهر 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
آرشیو موضوعی
شعر
فلسفه
معنا و معرفت
ثــروت!
زيبايي
شعف، دانش، ابديت
(نور) يا (شخصيت متعال)
حقيقت
راه كمال
( او )
پیوندها
ادبستان شعر و ادب پارسی
انجمن بین المللی شعر واشینگتن
شعری دیگر از کریم!
عسلک نادان
كبـوتـر
نگاه روشن
اشک های آبی
وبلاگ شعرهای انگلیسی من!
دیوان ظلمت
Sitemeter Visit Counter
صفحه ي شخصي من در taaged
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
My StumbleUpon Page
irregular flow on Vimeo Site Meter